اهوا

 
شکار آهوان و بادها
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳
 

رويا ببر است

که پنجه بر خواب می کشد و

يالها به باد

رويا آب است

که ماهی بميرد و

ماه بخسبد

در اقليمی نا بجا

آهوان به شکار بروند

رويا تويی

که اخم می کنی و

در شرابی تازه می افتی

برای هفت کوچه و

هفت چکامه ی خسروانی

اين عاشق

شکل کهنه ی فرهاد است

که از بيستون آمده و

به تيشه پرداخته

رويا منم

پلنگ زخمی اهواز

در ماه خون

شکار آهوان و بادها


 
comment نظرات ()
 
 
شکار آهوان و بادها
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳
 

رويا ببر است

که پنجه بر خواب می کشد و

يالها به باد

رويا آب است

که ماهی بميرد و

ماه بخسبد

در اقليمی نا بجا

آهوان به شکار بروند

رويا تويی

که اخم می کنی و

در شرابی تازه می افتی

برای هفت کوچه و

هفت چکامه ی خسروانی

اين عاشق

شکل کهنه ی فرهاد است

که از بيستون آمده و

به تيشه پرداخته

رويا منم

پلنگ زخمی اهواز

در ماه خون

شکار آهوان و بادها


 
comment نظرات ()
 
 
غزال
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳
 

برق چشمان تو هم سهم پلنگ است غزال

عشوه های تن تو رنگ به رنگ است غزال

من در اين شهر چرا بی کس و تنها شده ام

شايد اين قصه ی پوسيده ی سنگ است غزال

دل به دريا زدن آسان و دل وحشی تو

عازم آتش اغواگر جنگ است غزال

من که تسليم شدم در همه ی عمر چرا

بدن نشءی من سهم سرنگ است غزال

لابد اين حرف مرا هيچ تو نشنيدی هيچ

مرگ من دست همين سرب تفنگ است غزال


 
comment نظرات ()
 
 
نيز را به نزد ببر
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳
 

دريا دوباره درياست

اگر  و   نيز

نازنين  دمام روی دمام روی

ساحل سحر و باد باد

پلاک مرده می آيد و

يک کاميون   بی بی بی بی

عقب گرد گشته ام گرد که

او گشته ام

با گيرهای حالا يا در

نازنينت ورد

و در گرداگرد صورت صورت صورت و در گرداگرد

همه ی مادران مثل سنگ

همه ی آن آن    سرم درد گرفته همه ی

چند سيلی سيرت می کند ؟

وقتی

راستی دمام ها های های های های و های

راستی دريا ورد موج است

از جنوب جمهوری می گويم

اشراق افتاده سليمان

نيز را به نزد ببر

بر ماههای برگ تکه تکه

هر رگی بود شايد

ما هرزگيت    امتت   اشتباهن

دوباره    ونيزم اگر مرده

 


 
comment نظرات ()
 
 
هيچ و هيچ
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳
 

هيچم و هيچ نمی توانم هيچ

هرچند گيج و گم هر

هنوز دير است

امسال لله

سکوت می می کنم

سوت و فوت

هيچم و هيچ نمی تا توانان ها ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳
 

غزلی از حسين منزوی

زنی که صاعقه وار آنک ردای شعله به تن دارد

فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد

که گه پيرهن يوسف ؛ کنايه های کفن دارد

کيم ؛ کيم که نسوزم من ؟ تو کيستی که نسوزانی ؟

بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد

دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق می افرازد

دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد

......  ...... ......

زنی چنين که تويی بی شک شکوه و روح دگر بخشد

به آن تصوير ديرينه که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گيسويت هوای خويش بپالايم

در اين قفس که نفس در وی هميشه طعم لجن دارد


 
comment نظرات ()
 
 
در اين قمار عاشقانه
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳
 

وقتی که گرده ها به زخم زبان مفتخر شدند

مردم دوباره با سبدی خنده خر شدند

در اين قمار عاشقانه همين چشمهای هار

از پشت حجله ها به شما حمله ور شدند

با رمز مبهم يا ... ما برادريم

خواندند و باز باکره ها بارور شدند

کافور کف به لب آورد و کافه مرد

محبوبه های لای کفن شعله ور شدند

بااعتقاد راسخ و با عزم جزمشان

اين زنده باد ها همه شان مرگ بر ... شدند

يادش به خير جمله ی (( اسفند دود شد ))

الحق که زجه های دعا کارگر شدند

گفتی که حيف راه عقب گردمان کجاست ؟!

گفتم عزيز پنجره ها در به در شدند


 
comment نظرات ()
 
 
شعری برای تو...
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳
 

نه قصه قصه ی عشق و نه نامتان ليلا

عجيب توی دل من نشسته ای حالا

خجالت از سر و کول اتاق بالا رفت

غزال خنده به لب : شبکلاهتان آقا ؟!

و چشم های تو تصوير يک خدا در خواب

به زير ملحفه ی پلک ؛ ناز در لالا

پناه بر شب يلدا که گيسهای کسی

شبيه مهر سياهی است روی خاطره ها

درست ساعت ارديبهشت می خواندم

که رد پای غزل مانده بود بر صحرا

ـ مونی که تا تونه ديدم ؛ تيه به ره موندم ـ

هميشه ی زمزمه ی يک مسافر تنها

منم هميشه هوا خواه رقص يک کولی

صدای زخمی گيتار و بغض اسپانيا

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اتاق هفتصد و هفده
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ،۱۳۸۳
 

ـ بيا بگشای در بگشای دلتنگم غزلواره ـ

کسی يک گوشه لم داده نگاهش رو به ديواره

تموم خاطرات پشت سنگر توی منقل مرد

صدای قلقل قليون به جای سوت خمپاره

...وموج افتاد توی صورت مردی که می خنديد

((صدای رقص پوتين و پلاکای همه کاره ))

:وماهم خواهرامونو که توی جبهه گم کرديم

به جای خنده با ودکا تو پستوهای کاباره

اتاق هفتصد و هفده شما قرصاتونو آقا...

بله خوردم ولی حالا چرا بارون نمی باره!

برادر اون دو تا پاتو چرا اصلن نمی بينم

هميشه چرخ اين ويلچر به جای پای شلواره

يه مشت زخم زبون پاشيده روی شونه ی ديوار

همينه جمله ی آخر ؛ عجب صبری خدا داره !


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : عماد شوشتری - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳
 

دوستان بهای آزادی چيست...

چقدر بايد به سلاخ خانه رفت...

چقدر بايد ...چقدر...

جانم را ارزانی انسان می کنم...


 
comment نظرات ()
 
 
← صفحه بعد